تبليغاتX
یکی بود،یکی نبود و خدا هم گم بود

یکی بود،یکی نبود و خدا هم گم بود


 

 

 

 

 

 کج بر دار مدارا آویخته مان کردند  و صدایمان مریض تر از

آنی است که فریاد کنیم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 12:2 توسط جادوگر |


 

"باید بدوی  بدوی  بدوی "

هرچه در آن لحظه فکر می کنی  تا همه چیز را بهتر سرو سامان بدهی باوجود اینکه از همیشه خسته تر بودی ، تازه می فهمی بشتر گند زدی ....

تقصیر تو که نیست یا شاید هم هست...

البه تقصیر تو اینجاست که فکر کردی حالا سوپر هیومن شده ای

نه تو هیچ پخی نشده ای... همان بلانسبتی  که بودی هستی  هنوز...

خودم را می گویم هااااا...

قرار نیست که کولاک کنی  یا نمی دانم بلا نسبت شکر اضافه بر مقدار...

دلم میخواهد این روزها سر همه یکی یک داد بلند بزنم بابا جان من اینجا دارم ... خودم را جر می دهم تا همه را باهم داشته باشم ، تا همه را با هم نگه دارم برای خودشان دورغ نباشد برای خودم هم

من الاغ دارم خودم را خفه میکنم تا یک اتفاقاتی بیافتد ، تا این چیزهایی که برای خودم و همه شماهای دور برم بدست آورده ام ، نگه دارم

من فقط کمی درک می خواهم اگر توقع زیادی نیست

اگر هم هست ...

بیخیال

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت 20:55 توسط جادوگر |


 

 

من یک پرس قرمه سبزی ام...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 8:36 توسط جادوگر |


 

 

 

خاطره نفس را بدراند

۱۰۰ GB را بپراند

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت 15:49 توسط جادوگر |


 

فعلن تا این برنج کهنه‌ی هندی             

قد بکشد

از کهنه‌ترین شرابمان که چهار ساله است وُ

یادگار قرن ماضی

دو گیلاس لب به لب

بگذار کنار دستمان.

 

شراب خوب هر جرعه‌اش

برای از یاد بردن یک قرن کافی است

جرعه جرعه

آنقدر می‌توانیم عقب برویم

که بعد از شام

سر از نخلستان‌های مهتابی ِ بین النهرین درآوریم

و حوالی‌یِ نیمه‌شب

از بدویتی برهنه و بی مرز

...

 

 

 

 

 

 

 

 

مجموعه شعر: «کبریت خیس»/عباس صفاری/صفحه‌ی ۱۲ کتاب. بخش پایانیِ شعر ِ «شام نیمه‌شب»

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/07ساعت 11:5 توسط جادوگر |


 

تا همین حالا  بیداریم

!!

+ نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت 6:34 توسط جادوگر |


 

خیلی وقت است می خواهم به بعضی چیز ها فکر کنم اما هر شب که با این تصمیم به رختخواب میروم زودتر از همیشه خوابم می برد!

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت 4:48 توسط جادوگر |


 

می ایستم ، دستانم را باز میکنم چشمانم را می بندم وچرخ می زنم ... میگردم و میگردم... تند وتندتر

وقتی میگردی انگار همه چیز برایت صبر کرده است... اما وقتی تو صبر میکنی همه چی انگار دارد فرار میکند...

سرعت گرفته ای و اینجاست که تئوری های مختلف همه با هم حالیت می شوند

یک استاپ ناگهانی و حالا مغزت دارد چرخ میزند و چشمانت یک سیاهی متحرک را میبیند... دوار

تقریبا همه چیز با هم توی دل و روده ات و فکرت با هم قاطی پاطی شده اند

حالا  خوب شد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت 0:41 توسط جادوگر |


 

عادت یا تکرار یا ؟!... برای خودت که معلوم نباشد وای به حال خودت...

(این سه نقطه ها همه اش خود سانسوری است انهم به طرز بدی)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت 0:31 توسط جادوگر |


اجبار توی این کار را واقعا درک نمی کنم ، گفتن چیزهایی که خودت هیچ اعتقادی به آنها نداری ؟!!!    مگر حالا  که من به این چیزها اعتقادی ندارم از کجای این دنیا کم شده است ؟! مگر همین حالا " خدای قادر مطلق" با آن ژست شمسیر بدست و خشمگین اش آمده است پایین تا همه دنیا را روی سرم خراب کند ؟! مگر حالا چه اتفاقی دارد می افتد ؟! هیچ...

شاید هم دارد مرا یکراست می فرستد توی جهنم ؟!!!

خوب به درک که می فرستی به جهنم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24ساعت 19:45 توسط جادوگر |



 



Design by : Night Skin